نگارخونه!!!

   

از غرب - 13

من و تو دو بار با هم تا دم مرگ رفتیم ...

بار اول سیزده ساله بودم ... 

بار دوم بیست و پنج ساله ... 

دو بار با هم رفته بودیم تا آن نزدیک ها ... 

بعد من سر بزنگاه بیدار شده بودم و ما نمرده بودیم ... 

از دیشب بغضی در گلویم مانده، نمی شکند ...

یاد بار دوم می افتم ... یک ماه مانده به سفر بزرگ ام ... 

آدم رفیق هایش را روی تخت بیمارستان می شناسد ... وقتی می بیند، نمی خواهد از هیچ کدامشان کمک بگیرد ... وقتی می بیند چقدر "رفیق" ندارد ... 

یاد آن موقع افتادم ... 

یاد دو - سه رفیقی که آمدند و ماندند و نگران حال ما بودند ... 

همان ها که همه ی دارایی آدم اند تا در این دنیاست ...

...


از غرب - 12

* -  لحظه ای که چراغ ها خاموش می شن معجزه اتفاق می افته ...

درست تو لحظه ای که فکر می کنی هیچ راهی برای فرار باقی نمونده...

مهم فقط اینه که با همه ی توانت بتونی ادامه بدی...

همه چی درست از همین جا شروع می شه... *

 

 

* آخرین جملات فیلم "اینجا بدون من" ... 

با ندیدنش تجربه ی نابی رو از دست دادید ...

شک نکنید.

...


از غرب - 11

همین حالا ... 

صبح اول وقت ...

که باد می آید و انگار که در بهشتم و  همه جا تا چشم کار می کند سبز و سبز و سبز است ... دلم هوای آغوش صبح های بعد از نمازت را کرد نازنین مادرکم ... 

آرام خزیدن ات به زیر پتوی من و در آغوش گرفتن تنم و گرمای نفس هایت ... 

جانم به قربان تو ...

دلم دست های کوچک خسته ات را کم دارد ... 

آرزوی بیدار شدن در آغوش تو را ...

بوسه های آرام و مهربان تو ... 

تو را ...

...


از غرب - 10

دوست آمریکایی نازنینم یک کیسه پر از سبزی های جورواجور  برایم آورده ... 

پیازچه و گشنیز و جعفری و کاهو ... 

خبر می دهد که از هفته ی دیگر کدو و گوجه فرنگی هم خواهیم داشت ... 

زمینشان یک زمین کوچک است که می شود از دانشگاه اجاره کنی و هر چه دلت می خواهد بکاری ... 

من فقط نقش "آفرین گوینده" و "تشکر کننده" !!! را دارم ... و به همین دلایل است فقط که سهمیه سبزی هفتگی ام را دریافت می کنم ... تازه و خوشمزه ... 

قرار شد برایشان خورشت کدو درست کنم و خورشت قیمه بادمجان و بعد اگر قیمه بادمجان را هم دوست داشتند، برای من بادمجان بکارند! 

امروز هم رفتیم فیلد! یا به عبارتی همان "سر زمین!" خودمان! ... یک سری سنسورهایی نصب کرده اند روی دکل هایی وسط مزرعه ی نیشکر ... می خواهند، مزرعه را بسوزانند، ببیند چقدر چی وارد هوا می شود!!! ...

بله! هیچ ربطی به شیمی و خاک و اینها ندارد گویا! فقط پول بوده در این پروژه و استاد ما هم روی هوا گرفته و یک کار صد در صد غیر مرتبط با همه چیز ولی در عین حال خیلی مرتبط است و از همه مهم تر بحث بسیار هیجان انگیز بودن این کار است ... 

یعنی شما هم می روی وسط زمین، شخم می زنی!!! هم با آن دستگاه های خفن استاد کار می کنی!!! هم خوش ات می گذرد در تمام طول این دوران ... 

 

گفتم یک مقدار حرف های خوشحال بزنم فکر نکنید خدای ناکرده رو به راه نیستم ... 

هستم ... 

به خدا هستم ... 

 

بعضی وقت ها فکر می کنم چقدر راحت می شود آدم ها را ندید اصلاً ... یعنی بالکل ندید ها ... منظورم این است که اصلاً از اساس ندید آدم ها را ... چنان کیفی دارد ... یعنی به خدا آنچنان کیفی دارد که نمی دانی ... 

درس دارم ... زیاد ... خیلی خیلی زیاد ... 

تا نصفه شب هم باید بمانم اینجا ... دستگاه کار کند! فعلاً یک نمونه تزریق می کنم و میروم دور دریاچه کمی دوچرخه سواری و بر می گردم به درس خواندن و آزمایش هایم تا آخر های شب ... 

آدم های دوست داشتنی آن سر دنیا ... خوابتان آرام ... رویاهایتان خوب و خوش ... 

 

 

پ.ن.: امیر، بنویس برایم لطفاً ... بنویس...

 

 

 

...


از غرب - 9

بعد وسط فیلم یهو من سر از کوچه ی برلن در میارم ... 

دم عیده ...

داریم برای تو کفش می خریم ... 

همین قدر بی ربط ... همین قدر بی ربط ...

چون دل یاران که در هجران یاران* ...

.

.

.

من عاشقی کردن از یادم رفته ... باور می کنی؟! ...

.

.

.

کاش باور نکنی ...

همه امیدم، این که باور نکنی ... 

...


از غرب - 8

از تو دارم یادگاری، سردی این بوسه را پیوسته بر لب ...

.

.

.

من رو به خاطر همه ی اون سال ها ببخش ...

رفیق ناب دوست داشتنی ... 

من رو ببخش ... 

عزیز این همه سال ...

من رو ببخش ...

...


از غرب -7

در راستای پست قبلی خدمت شما عارضم که:

آدم ها دو دسته اند ... 

یا وجدان دارند

یا وجدان ندارند 

اگر وجدان داشته باشند شما دیگر می تواند خیالتان راحت باشد چون آدم با وجدان یک جاهایی می ایستد... چشم هایش را می بندد ... و از خودش برای جریحه دار کردن احساس  یا آبروی یک آدم ، بدش می آید ... 

و اگر وجدان نداشته باشند ... من آنها را به خدا می سپارم و لبخند می زنم ... 

ولی تا همیشه به خاطر می سپارم تمام اشک هایی را که در غربت به خاطر پستی و بی شرافتی آنها ریختم ... 

 

همین.

...


از غرب - 6

سه ماه پیش آمدم اینجا که بنویسم ... 

من پست ترین و بی وجدان ترین و کثیف ترین انسان زندگی ام را ملاقات کرده ام ... 

ننوشتم ... 

شاید پست تر و بی وجدان تر و کثیف تر از او هم وجود داشته باشد ... 

چقدر خوب که "خدا" هست ... 

همین.

...


از غرب - 5

گفت

"دیر آمدی ای نگار سرمست ..."

من ...

سر پایین انداخته ...

تمام راه این همه سال آمده را آرام آرام باز گشتم ...

باز می گردم ...

رسیده ام جایی حوالی همان روزها ...

روزهای "مرا به همراهی هیچ کس حاجتی نبود" ...

حال عجیبی دارم ...

حال آدمی که حاجتی به همراهی کسی ندارد ...

و نمی داند شادمان باشد از این بی حاجتی یا که ...

شیدای بی حاجتی که منم ...

 

...


از غرب - 4

مرد، صدای گرمی دارد ... 

مرد، رگ های برجسته ی دوست داشتنی ای دارد ...

مرد،  آرام  عجیبی ست ...

از آن آرام های عجیبی که آرامششان، خواستنی شان می کند ...

مرد کم حرف است ...

دقیق و تیزبین ...

من ...

من...

سکوت می کنم!

و دور و دور و دورتر می شوم ...



...


از غرب- 3 (عید مبارکی!)

فرناز، مهدی، مهدیار، هدی، پگاه، نرگس، فهیمه، مجتبی، شهریار، ایمان، مجید، حامد، هدیه،نازیلا، بهار، محبوبه، صائمه، محسن، جواد، مهدی، پریسا، همایون، کمال، ایمان، فرهاد، دلارام، نیما، نیما، مجید، انیس، ایمان، محسن، حسام، نینا، صالح، بهار، بهار، زهرا، زهرا، زهرا، نجمه، مهری، الهه، هدی، تینا، مسعود، مسعود، ندا، آزاده، رعنا، فرحناز، مانا، بابک، مجتبی، حامد، ایلنوش، فاطمه، فاطمه، آبان، فاطمه، عاطفه، ناهید، سروناز، آرش، امید، مرضیه، مهسا، محدثه، سحر، بیتا، تینا، مهدی، مهرنوش، مرتضی، محمود، فرشید، محد، محسن، خشایار، آیدا، سروش، رهام، میثم، مرجان، جلال، دریا، هادی، رضا، حامد، امین، بهار، راحله، هادی، همایون، عیسی، غزل، کوهیار، علی، امیر، افسانه، فرانک، توکا، مونا، پویان، مجید،امیر، آزاده، هستی، تینا، الناز، نسیم، فریبا، ابراهیم، علی، سعید، سعید، سعید، حامد، شیما، داوود، محمد، محمد، امیر 

امیدوارم امسال، سال بهتری داشته باشین ... 

دوستتون دارم ... 

نگار

...


از غرب - 2

آدم ها بعضی وقت ها خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد ... 

خودت که می دانی ... 

الآن از همان وقت هاست ... 

از همان وقت ها که آدم نمی داند از آدم بودن به کجا پناه ببرد ... 

می خواهم برایت اعتراف کنم ... 

اعتراف کنم کنار چمدان هایمان ... کیف های کوچک و بزرگ سفری مان ... 

بار بزرگ تری هست که ما با خودمان تا همه ی همه ی دنیا می بریم ... 

بار ناخوشایند و عذاب آور آدمی ای که ماییم ... 

...