نگارخونه!!!

   

next job

توی بزرگراه شلوغ گیر کردیم توی ترافیک ...

کیفور شده از حجم بالای ترافیک دارم تعریف می کنم که : " آره ... کاش یکی پیدا بشه چند ساعتی منو توی تهرون بگردونه و توی ترافیک هم گیر کنیم حتماً که عیش من کامل بشه ... " ...

همینجور که حتی از گفتن این آرزو هم از خوشی در پوست نمی گنجم، متوجه سکوت عمیقی میشم!!!

چشامو باز میکنم و می بینم با یه نگاه عاقل اندر سفیه خیره شده بهم ...

بعد هم خیلی جدی میگه: " معلومه آخرش چی کاره میشی! راننده تاکسی! " ...

آخ! ... لذت تصور یک راننده تاکسی در ترافیک مانده بودن! ...

...


 

آخ ... 

حسرت بوسه های داغ تو نماند به دلم ... 

نداشتنت کابوس هر شبم نشود ... 

بی طاقت نشود دلم از نبودن چشم های تو ... 

دست هایت را کم نیاورم شب های دور بی در کجایی ... 

آخ ... 

مرد غصه گوی ساکت  ... 

مرد تنها با سینه ی ستبر و قلب گشاده ...

شانه های پهن تو را - آسودن به گاه خستگی غروب های پاییز لعنتی - 

صدای خوب تو را - چشم بسته به معراج رفتن از خوشی -

چشم های بی تاب تو را - دل سپردن مدام و اشتیاق دم به دم -

من ... 

از همین حالا...

کم دارم ...

...


از غرهایی که می زنیم

آدم ها ... 

آدم باشید لطفاَ ... 

بپایید حریم خصوصی آدم ها را ... 

گیرم که حتی به رویتان نیاورند که دارید تجاوز می کنید ... 

گیرم که با لبخند نگاهتان کنند حتی ... 

...


این روزها

یک وقت هایی به خودم می آیم ... 

می بینم ایستاده ام جلوی ویترین مغازه ای ... 

اول مشغول نگاه کردن به لباس های پشت ویترین بوده ام ...

بعد یکی از آن لباس ها مرا برده جایی دور ... 

یک وقت هایی به خودم می آیم می بینم چشم هایم را پرده ی اشک پوشانده ... 

مچ خودم را میان خاطره ای دور ... میان دست های نوازشگر یک آدم می گیرم ... 

می کشانم خودم را تا خیابان ... همین لحظه ...

بازگشتن راه رفته ...

اشک هایم را پاک می کنم که یعنی ... ای بابا ...

بعد راه می افتم ... بی که ویترین ها را نگاه کنم ... 

لبخند هم می زنم حتی ... 

دویست متر نرفته ام هنوز که می ایستم کنار خیابان ...

های های ام را ... اشک هایم را ... رهاشان می کنم ... 

بعد ...

آرام آرام می روم نزدیک ویترین یک مغازه ی دیگر ...

سرد و سخت و سنگین ...

انگار که بی حسی ناشی از تحمل درد زیاد ...

...


خود باز یابی

نشسته بودم روی تخت ... درست زیر پنجره اتاق کوچکم ...

نسیم خنک دم صبح گردنم را قلقلک می داد ...

خوابم نمی برد ...

شادمانی کوچک بی دلیل ...

لبخند کمرنگی گوشه ی لبم بود ...

انگشت اشاره ام را گذاشتم روی لبخندم ...

انگشت اشاره ام را کشیدم روی لبم ...

روی گونه ام که به لبخند بالا رفته بودم ...

روی چروک های ریز و کمرنگ کنار چشمم ...

روی پلکم ... زیر ابروهایم ...

نسیم خنک روی صورتم می لغزید...

من ...

غرق معجزه ی "من" بودم ...

زیبا "انسان" ی که منم ...

...


جایگاه

من اگر جای تو بودم دست هایم را دور گردنت جا می گذاشتم ... 

بوسه ام را روی لبت ... 

من اگر جای تو بودم تنم را می سپردم به داغ دست های تو ...

اگر جای تو بودم ... سرم می ماند روی سینه ات تا ابد و با آواز یگانه ی قلبت به خواب می رفتم ... 

من اگر جای تو بودم ... دست تو را می گرفتم ... و انگار که زمام زمان در دست ماست آرام آرام خیابان های شهر را قدم می زدم ... 

من اگر جای تو بودم می گذاشتم لحظه های ناب سکوتمان حتی به مغازله ی چشم ها بگذرد ... 

لعنت ... 

من جای تو نبودم ...

و دست هایم بیهوده عاشقی کردند تویی را ... که ... نبودی ...

...


نامه ی چندم؟! برای تو ...

من آدم سفرای طولانی نیستم ...
آدم رفتن تا همین دربند و درکه ام  ...
نمی دونم قبلاً چه جور آدمی بودم ... 
هیچ یادم نمی آد  ...
انگار صد سال گذشته ... 
یعنی اینجوریه که هر وقت یه خاطره میگی من با دهن باز میمونم که چی و اینا ... 
یادم نمی آد ... 
یادم نمی آد قبلاً چیا رو دوست داشتم ... 
چی کارا می کردم ... 
چه شکلی بودم حتی ... 
یادم نمی آد تیکه کلامم چی بوده یا چه جوری حرف می زدم ... 
یادم نمی آد گریه کردنم چه شکلی بوده ... 
حس غریبی یه ...
ولی بعضی وقتا فکر می کنم خیلی زندگی کردم ...
اونقدر که قدیماش از یادم رفته
از یه وقتی به بعد انگار دیگه خودم نبودم ... 
بودم ها ...
ولی دیگه هیچی واقعی نبود ...
تقلبی شده بود ... الکی شده بود ... 
یه وقتی فهمیدم رفتن تا تجریش با پای پیاده دیگه اون کار مهیج قدیمی نیست ...
 
حتی راه رفتن روی جدول کنار جوب هم از سرم افتاد ...
نمی دونم کجا ولی یه جایی حوالی همین سال هایی که گذشت جا گذاشتم خودمو و حالا خیلی وقته که دارم تنها راه می رم ...
بدون خودم ... 
خیلی بده که بگردی دنبال خودت ولی نتونی پیداش کنی ... آرزوهاتو حتی یادت نیاد ...
یادت نیاد اولین بار کی کجا بهت گفت دوست داره ... و تو هی فراموش کردی ... هی پشت گوش انداختی ...
یهو انگار زیادی بزرگ شدم ...
می دونی؟ ...
خیلی بیشتر از خودم قد کشیدم ... بیشتر از ظرفیتم ... بعد خسته شدم ...
همونجاها بود که هی آروم آروم آب شدم ...
شدم آدم راه های کوتاه ....
همین یکی دو قدم ...
همین بودن کنار آدما و نه بیشتر ...
بیشترش انگار بیشتر از طاقت من بود ... 
بیشترش سختم بود حتی ...
نمی تونستم درگیر کنم خودمو ... بحثا و حاشیه ها رو دلم نمی خواست ... خسته بودم ...
دوستام شدن آدمای خیلی بزرگتر از خودم ... آدمای سی چهل ساله ...
پای حرف آدمای سی چهل ساله نشستن تو رو سی چهل ساله میکنه ... می دونی؟
من سی چهل ساله شدم ... بی که بفهمم ...
و آدمای سی چهل ساله خسته ان ... اینو توی نگاه هاشون میشه دید ...
آدمای سی چهل ساله نگاهشون به دوست داشتن حتی یه جوریه که انگار دارن به بچه ی کوچیکشون نگاه می کنن ...
پر از لطف ... پر از محبت ... پر از خواستن ... ولی خسته...
انگار کن یه خاطره ی خوب دور از روزهایی که هیچ یادشون نمی آد ...
...


 

جدایی اتفاق خوبی است ... 

من تازه فهمیده ام آنچه که من بوده ام تمام این سال های بعد از تو ... 

تنهایی نبوده ... 

جدایی بوده ... 

امان از تو ... 

...


"مسئولیت"

شش سال پیش، همچین روزهایی بود ... 

کنکور را داده بودم و انتخاب رشته کرده بودم و منتظر جواب کنکور بودم ... 

شب، همه ی زارهایم را زده بودم ...

دعا کرده بودم خدا خیر بخواهد برایم ... بله، من عمیقاً به وجود خدا باور دارم ... 

دعا کرده بودم گشایش حاصل کند در زندگی ام ... 

قرار گرفته بودم جلوی بزگترین بن بست زندگی ام ... دست هایم خالی خالی بود ... 

پاهایم توان نداشت ... 

لحظه هایی هست در زندگی آدم ها که مطلقاً به هیچ کجای جهان نمی توانند دست بیاویزند ... 

بعضی آدم ها دست هایشان را می گذارند زمین و تسلیم می شوند ... بعضی آدم ها دست به زانو می گیرند و بلند می شوند ... 

من؟

من راه دوم را انتخاب کردم ... 

دعا می کردم آن روزها ... روزی هزار بار سوره  حمد را می خواندم تا گشایشی در کارم حاصل شود ... هنوز هم اعتقاد دارم که این سوره معجزه اش آرامش روح انسان است ... 

همان شب زار زدن ها و گریه های تا نیمه شب ... خواب دیدم ... 

خواب دیدم معلم شیمی دبیرستانمان کودک شیرخواره اش را سپرده دست من ... 

معلم شیمی دبیرستانمان فرزندش را سپرده بود به من تا نجاتش بدهم ... من نوزاد را گرفته بودم در بغلم و در خیابان های شهر پیاده می رفتم ... 

احساس می کردم آدم هایی دارند مرا تعقیب می کنند ... می دانستم باید آن نوزاد را نجات بدهم ... خودم آنقدرها مهم نبودم ... می دانستم که مهم تر از من آن نوزاد بود ... 

می فشردمش به خودم و با سرعت می دویدم و سعی می کردم در پناهگاهی پنهان شوم ... 

رسیده بودم به یک خرابه ای و قایم شده بودم پشت دیوارها ... 

یک جماعتی پیش می آمدند ...

جماعتی که لباس های نظامی سبز بسیار خوشرنگی به تن داشتند ... 

جماعت آمدند نزدیک آن خرابه ... به من گفتند که در امان ام و من و نوزاد را نجات می دهند ... 

یک حلقه درست کردند به دور من که نوزاد را در آغوش داشتم و من در میان حلقه حرکت می کردم ... 

تعداد این آدم ها هر لحظه بیشتر می شد ... انگار که لشکری از آن آدم های سبز پوش محاصره ام کرده بودند ... مرا بردند تا محلی که رئیسشان آنجا بود ... 

گفتند باید با نوزاد بروم پیش آن مرد ... 

مرد مثل همه ی آن جماعت سبز پوشیده بود و خیلی جدی آنجا نشسته بود منتظر من ... 

با نوزاد در بغلم جلویش نشستم روی زمین ... بچه را از من گرفتند ... 

بعد مرد رو کرد به من و گفت : " البته آن امانتی که تو باید به اینجا می رساندی آن بچه نبود بلکه این بود." و یک لوح به من نشان داد که آیه ای از قرآن روی آن نوشته بودند ... 

بعد گفت: " هر چند کارت را خوب انجام دادی و این هم بد نیست." ... منظورش رساندن بچه به سلامت به آن محل بود ... 

من از خواب بیدار شدم ...

بی آنکه یک کلمه از آن آیه را به یاد بیاورم ...

می دانستم که به شریف خواهم رفت و شیمی خواهم خواند ...

می دانستم این مسئولیت اصلی من نیست ...

مسئولیت اصلی مرا نشانم داده بودند و من از یاد برده بودم اش ... 

...


محدوده ی شخصی - 1

من تا قبل از ورودم به دانشگاه، پیش زمینه ای از آدم های خیلی مذهبی یا خیلی بی مذهب نداشتم ... وقتی می گویم پیش زمینه ای نداشتم منظورم این است که با هیچ کدام از این دو طیف مراوده ای نداشتم ... 

اقوام مشترک پدری و مادری ام آدم هایی بودند عمدتاً با حجاب ... ولی این حجاب بیشتر از آنکه بنیان های اندیشه و تفکر داشته باشد بر رسم و رسوم استوار بود ... 

یعنی آن هایی که در تهران نبودند به حکم شرایط خاص مذهبی شهرستان، چادر به سر می کردند ولی در تهران چادرهایشان را بر میداشتند!!! و بعضی ها روسری سرشان می کردند و با همان روسری می رقصیدند!!! و همان ها در سفر به شهرستان، چادر هم سرشان می کردند!!!... 

آن طرف خانه، یکی نماز می خواند و طرف دیگر خانه بساط لهو و لعب به راه بود ... کسی هم به کار کسی کار نداشت اصولاً ...

چرا این ها را می گویم؟

برای آنکه نهایت آدم های مذهبی اطراف من را همین طیف آدم ها تشکیل می دادند و سفره و ختم انعام و هزار جور مراسم مذهبی هم در خانه هایشان به راه بود ... 

آن سری از اقوام که مومن تر و سر به راه تر بودند ... در تعریف کلی "آدم های خوبی بودند" می گنجند ... 

مثلاً مادربزرگ من سرش به کار خودش بود ... نمازش را می خواند ... روزه اش را می گرفت ... ختم قرآن اش را داشت برای خودش ... کاری هم به کار احد الناسی نداشت ... 

منظورم این است که "دین" به عنوان حد فاصل آدم ها برای من تعریف نشده بود تا وقتی پایم به دانشگاه باز شد ... 

اتفاق بدی است ... می دانی؟ ... وقاحت است این که آدم به خودش اجازه بدهد از دیگری بپرسد چرا روزه می گیری؟ ... چرا روزه نمی گیری؟ ... چرا نماز می خوانی؟ ... چرا نماز نمی خوانی؟ ... چرا با "نامحرم" دست می دهی؟ ... چرا با "نامحرم" دست نمی دهی؟ ...

برای من ای که از یک خانواده ی متوسط ایرانی می آیم ... با آدم های ساده ای که دنبال رتق و فتق امور خودشان هستند و هی پایشان را از گلیمشان دراز نمی کنند و هی بینی شان را در زندگی بقیه آدم ها فرو نمی کنند، پذیرش آدم هایی که خط کششان دین است و تعریف بسیار "ت...می ای " هم از دین دارند بسیار بسیار سخت و دشوار است ... 

"دین" یک انتخاب است ... با تمام قواعد و اصول اش ... با تمام باید ها و نباید هایش ... یک انتخاب کاملاً شخصی ... و سوال دوباره ی هر آدمی در اطراف من در مورد اعتقادات دینی و یا انجام فرایض دینی از من می تواند پاسخ خیلی دردناکی برایش به ارمغان بیاورد ... 

تعجب می کنم از آدم هایی که لباس زیر چادرشان به زور تا "با...نشان" می رسد و تلاشی هم برای جمع و جور کردن چادر و پوشاندن خودشان نمی کنند و انگشت اتهامشان همیشه به سمت باقی آدم هاست ... 

تعجب می کنم از این همه "وقیح" که ماییم.

 

پ.ن: ان نوشته ادامه دار است.

 

...


به یاد آوردن ...

تعریف کرد برایم توی مترو چشم هایش را گذاشته بوده روی هم و خواب بوده ... 

خواب مرا دیده ... 

احساس کرده من همان دور و بر هستم ... 

بیدار می شود و چشم می گرداند به اطراف ... 

می بیند زنی چند صندلی آنطرف تر نشسته و بوی عطر مرا می دهد ... 

من؟

لذت بردم ...

از اینکه بوی عطری، مرا به ذهن آدم دوست داشتنی ای برساند، کیف کردم ... 

از اینکه ما آدم ها گاهی یاد همدیگر می کنیم ... دلمان برای هم تنگ می شود حتی ... 

لذت عمیق انکار ناپذیر ...

...


آخ که چقدر خوب می شناسمت ...

بعضی وقت ها حقیقت آنقدر محکم خودش را به صورتت می کوباند که تو گیج و منگ ...

با چشم های کبود و بینی متورم و پلک های خون مرده شده ... 

بنشینی یک گوشه ... 

بغض لعنتی هی بیاید بالا ... 

برگردد باز سر جایش بس که بیچاره چشم ها ... طاقت درد بیشتر ندارند ... 

 

تو همان " حقیقت " درد دار امروز بودی ... 

فکر نمی کردم این قدر دردم بیاید ... انتظارش را خیلی وقت بود داشتم ... 

دردم آمد ولی ... خیلی دردم آمد ... خیلی زیاد ... 

دور چشم هایم کبود ... دارم از درون زار می زنم ... 

با خودم می گویم ...

چقدر خوب که نمی دانی ...

هیچ خبر نداری ...

از این همه دردآوری که تویی ...

...